یک درس آموزنده
ارسال نظر(0)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سحرگاه به شخصى وعده داد كه در كنار تخته سنگ بزرگى منتظر آن شخص باشد، آن مرد رفت و برنگشت ، تا اين كه آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد، اصحاب ديدند حضرت از شدت گرما سخت نارحت است . عرض كردند: يا رسول الله ! پدر و مادرمان به فدايت باد! اگر تغيير مكان داده به سايه تشريف ببرى بهتر است .
پيامبر اسلام حاضر نشد جايش را عوض كند و فرمود:
من به آن شخص وعده داده ام در اين مكان منتظرش باشم و اگر نيامد تا هنگام مرگ اينجا خواهم بود تا روز قيامت از همين مكان برانگيخته شوم

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 17:01
باز شدن زبان
ارسال نظر(0)

جوانى را اجل در گرفت و زبانش از گفتند: لااله الااللّه بَند آمد. نزد پيغمبر خدا (ص) آمدند و جريان را گفتند: آن حضرت برخواست و نزد آن جوان رفت .
پيغمبر خدا (ص) گفتن شهادتين را بر آن جوان عرضه كرد، ولى زبان او باز نشد. رسول خدا (ص) فرمود: آيا اين جوان نماز نمى خوانده و روزه نمى گرفته است !؟
گفتند: بله نماز مى خواند و روزه مى گرفت .
حضرت فرمود: آيا مادرش وى را عاق نموده ؟
گفتند: بله .
حضرت فرمود: مادرش را حاضر كنيد! رفتند و پيرزنى را آوردند كه يك چشم وى نابينا بود.
پيامبر خدا (ص) به پير زن فرمود: پسرت را عفو كن .
گفت : عفو نمى كنم چون لطمه بصورتم زده و چشم مرا از كاسه درآورده است .
رسول خدا (ص) فرمود: برويد هيزم و آتش برايم بياوريد.
پيرزن گفت : براى چه مى خواهيد!؟
حضرت فرمود: مى خواهم او را به خاطر اين عملى كه با تو انجام داده بسوزانم . پير زن گفت : او را عفو كردم ! آيا او را مدّت 9 ماه براى آتش حمل نمودم ! آيا او را مدّت دو سال براى آتش شير دادم ! پس ترحّم مادرى من كجا رفته است .
در اين وقت زبان آن جوان باز شد و گفت : اشهد ان لا اله الاّ اللّه . زنى كه فقط رحيم باشد و اجازه ندهد كسى بسوزد. پس خدائى كه رحمان و رحيم است چگونه اجازه مى دهد، شخصى كه مدّت هفتاد سال بگفتن الرحمن الرحيم مواظبت كرده است بسوزاند


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:50
پیامبر و دو حلقه جمعیت
ارسال نظر(0)

رسول اكرم " ص " وارد مسجد مسجد مدينه شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دسته‏ای حلقه‏ای تشكيل داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به‏ تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو
كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك می‏كنند وبر خير و سعادتمند " . آنگاه جمله‏ای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و
داناكردن فرستاده شده‏ام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:48
بردباری
ارسال نظر(0)

رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر جمعیتی گذشت که بین آنها مردی پر قدرت و نیرومندی بود که سنگ بزرگی را از زمین بر می داشت و مردم آن را سنگ زور مندان، یا وزنه قهرمانان می نامیدند و همه از عمل آن ورزشکار قوی در شگفت بودند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند: این اجتماع برای چیست؟ مردم کار وزنه برداری آن قهرمان را به عرض ایشان رساندند.

فرمودند: آیه به شما نگویم قوی تر از این مرد کیست؟ سپس فرمودند: «رَجُلٌ سَبَّهُ رَجُلٌ فَحَلِمَ عَنْهُ فَغَلَبَ نَفْسَهُ وَغَلَبَ شَيْطَانَهُ وَشَيْطَانَ صَاحِبِهِ».
قوی تر از او کسی است که به او دشنام دهند و بردباری کند و بر نفس سر کش و انتقام جوی خود غلبه کند و بر شیطان دشنام گو پیروز شود.

در حدیثی امام صادق علیه السلام نیز آمده: «و لا تمار حلیما و لا سفیها: فان الحلیم یقلیک. و ان السفیه یؤذیک». نه با بردبار دانا مراء و جدل کن و نه با سفیه نادان، چرا که انسان بردبار کینه شما را در دل می گیرد و سفیه نادان آزارت می زند

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:44
هر سه با هم
ارسال نظر(0)

روزى پيامبر اكرم(ص) درباره فضيلت ازدواج سخنرانى مى‏كردند. در اين هنگام زنى برخاست و گفت: من باغى دارم و مى‏خواهم ازدواج كنم. زن ديگرى گفت: من هم يك خانه دارم و حاضرم ازدواج كنم و سومى هم گفت: من چارپايى دارم و حاضرم ازدواج كنم. رسول اكرم(ص) رو به مردان كرد و فرمود: كدام يك از شما با اين شرايط حاضر به ازدواج هستيد؟ مردى گفت: من دوست دارم سوار چارپايى شوم به باغ بروم و سپس به خانه برگردم.


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:43
طبع بلند
ارسال نظر(0)

روزی عثمان به عیادت عبدالله بن مسعود رفت و از او پرسید: از چه ناراحتی و شکایت داری؟ گفت: از گناهانم. پرسید: دلت چه می خواهد؟ گفت: رحمت پروردگارم را. گفت: بگو برایت طبیب بیاورند. گفت: طبیب بیمارم کرده است. عثمان گفت: دستور دهم عطایت را از بیت المال بپردازند ـ دو سال بود که عثمان عطایش را قطع کرده بود ـ عبدالله گفت: من دیگر به آن نیاز ندارم. موقعی که احتیاج داشتم ندادی حالا که احتیاج ندارم می دهی!
عثمان گفت: پس از مرگت برای دخترانت خواهد بود. ابن مسعود گفت: مرا از فقر دخترانم می ترسانی! من به دخترانم سفارش کرده ام که هر شب سوره واقعه را بخوانند, چون از رسول خدا شنیدم که می فرمود: هرکس هر شب سوره واقعه را بخواند, هرگز فقر به او نمی رسد.

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:34
شکیبایی در مرگ فرزند
ارسال نظر(0) | ادامه مطلب...

ابوطلحه یکی از یاران رسول خدا بود. زنی داشت با ایمان به نام (امّ سلیم). این زن و شوهر پسری داشتند که مورد علاقه هردو بود. پسر بیمار شد و بیماری او به مرحله ای رسید که امّ سلیم دانست کار پسر تمام است.
برای این که شوهرش در مرگ پسر بی تابی نکند, وی را به بهانه ای خدمت رسول اکرم(ص) فرستاد و پس از چند لحظه, طفل جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ام سلیم جنازه پسر را در پارچه ای پیچید و در یک اتاق مخفی کرد. به همه اهل خانه سپرد که حق ندارید ابوطلحه را از مرگ فرزند آگاه سازید. سپس رفت و غذایی آماده کرد و خود را نیز آراست و خوش بو کرد. ساعتی بعد که ابوطلحه آمد و وضع خانه را دگرگون یافت, پرسید: بچه چه شد؟

ام سلیم گفت: بچه آرام گرفت. ابوطلحه گرسنه بود, غذا می خواست. ام سلیم غذایی که قبلاً آماده کرده بود حاضر کرد و دو نفری غذا خوردند و هم بستر شدند, ابوطلحه آرام گرفت. ام سلیم گفت: مطلبی از تو می پرسم. گفت: بپرس. گفت: آیا اگر به تو اطلاع دهم که امانتی نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد کردیم, ناراحت می شوی؟

 

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:33
گیرنده حق در روز قیامت
ارسال نظر(0)

جعفر طيار برادر امير المو منين عليه السلام همراه 82 نفر از مسلمين در سال پنجم بعثت ، از مكه به سوي كشور حبشه مهاجرت نمودند ، تا هم از آزار مشركان در امان باشند ، و هم اسلام را در حبشه ، تبليغ كنند .
اين مهاجران در حدود دوازده سال در حبشه ماندند و سپس در سال هفتم هجرت به مدينه باز گشتند ، يعني همان وقت كه مسلمين در جنگ خيبر ، پيروز شده بودند .
در روايات آمده : پيامبر صلي الله عليه و آله از جعفر پرسيدند : در اين مدتي كه در حبشه بودي ، چه چيز عجيبي ديدي ؟
جعفر عرض كرد : زن سياه چهره حبشي را ديدم ، عبور مي كرد و زنبيل بزرگي بر سر داشت ، مردي مزاحم ، به او تنه زد و او را به زمين انداخت به طوري كه زنبيل از سر آن زن افتاد ، سپس زن نشست و به آن مرد مزاحم رو كرد و گفت : واي بر تو از داور (گيرنده حق ) در روز قيامت ، كه بر كرسي بنشيند و حق مظلوم را از ظالم از بگيرد .
پيامبر صلي الله عليه و آله نيز از اين سخن تكان دهنده آن زن ، تعجب كرد


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:31
بردباری در برابر بی ادبان
ارسال نظر(0)

روزی عایشه، همسر رسول اکرم (ص) در حضور او نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»؛ یعنی «مرگ بر شما». طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد. او هم به جای سلام گفت: «السام علیکم». معلوم بود که آنها می خواستند با زبان، رسول اکرم (ص) را آزار دهند.
عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که: «مرگ بر خود شما و...». آن حضرت فرمود: ای عایشه! ناسزا مگو، اگر ناسزا مجسّم گردد، بدترین و زشت ترین صورت ها را دارد، اما نرمی، ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد و از روی هر چیزی برداشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟ عایشه گفت: مگر نمی بینی که با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟ رسول اکرم (ص) فرمود: من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما)، همین قدر کافی بود

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:28
پیامبر اکرم[مرگ]
ارسال نظر(0)

رسول خدا(ص) در بستر بیماری بود و لحظه های آخر عمرش را سپری می کرد. ناگهان صدای در شنیده شد. فاطمه(س) فرمود: کیستی؟ کوبنده در گفت: من مرد غریبی هستم، به دیدار رسول خدا(ص) آمده ام، آیا به من اجازه ورود می دهد؟ فاطمه(س) فرمود: «خدا تو را بیامرزد، بازگرد! رسول خدا(ص) در بستر بیماری است.‍» مرد غریب رفت و پس از ساعتی دوباره بازگشت و درِ خانه پیامبر را کوبید و گفت: «غریبی هستم که از محضر رسول خدا(ص) اجازه می خواهم تا به خدمتش برسم! آیا به غریبان اجازه می دهید؟ در این هنگام پیامبر به هوش آمد و به فاطمه(س) فرمود: «فاطمه جان! آیا می دانی این غریب کیست؟» فاطمه(س) گفت: «نه، ای رسول خدا!» پیامبر فرمود: «این کسی است که جمعیت ها را پراکنده می سازد و لذت ها را از هم می پاشد. این فرشته مرگ است و سوگند به خدا، برای قبض روح هیچ کس پیش تر از من و پس از من اجازه نمی گیرد، ولی به خاطر مقام والایی که من نزد خدا دارم، از من اجازه می خواهد. به او اجازه ورود بده!» آن گاه فاطمه(س) به عزراییل فرمود: «خدا تو را رحمت کند، وارد خانه شو!» عزراییل مانند نسیم ملایم و آرام بخشی وارد خانه شد و گفت: «سلام بر اهل خانه رسول خدا(ص)» و لحظاتی بعد روح گران قدر پیامبر اعظم(ص) را به ملکوت اعلی برد.
پس از رحلت پیامبرخدا، امیر مؤمنان علی(ع)، وصی و جانشین آن حضرت، این اشعار را در سوگ جان سوز پیامبر خواند:

مرگ، نه پدر و نه فرزند را باقی نمی گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بمیرند. مرگ حتی پیامبر اسلام را برای امتش باقی نگذاشت. اگر خداوند کسی را پیش از پیامبر باقی می گذاشت، او را نیز باقی می گذاشت. ناگزیر ما آماج تیرهای مرگ واقع می شویم که خطا نمی روند؛ و اگر امروز تیر مرگ به ما اصابت نکرد، فردا او ما را از یاد نمی برد.

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : پنج‌شنبه 19 شهریور 1394
زمان : 16:25


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران