پرهیز از تبعیض
ارسال نظر(0)

يكي از اهالي بلخ گويد: من در سفر امام رضا عليه السلام به خراسان همراه او بودم، روزي همه غلامان خود را كه اهل سودان و جاهاي ديگر بودند بر سر سفره غذا دعوت كرد تا با آنها غذا بخورد.
عرض كردم: فدايت شوم اگر غلامان را جدا كني و سفره ديگري داشته باشند بهتر است.
حضرت فرمود: ساكت باش! پروردگار تبارك و تعالي يكتاست و پدر و مادر ما (آدم و حوا) يكي هستند و پاداش هر كس هم به اعمال اوست

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 23:02
واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهدالرضا
ارسال نظر(0) | ادامه مطلب...

مرحوم فاضل عراقي در دارالسلام نقل كرده است در سال 1298 هجري قمري اين معجزه واقع گرديده و در مدارك معتبر موجود است و خلاصه اش آن است كه در سال مزبور كه نود و چند سال قبل است چند نفر از بحرين جهت زيارت حضرت رضا(ع ) حركت مي كنند عده اي از اهل اخلاص با زن و بچه به مشهد حضرت رضا مي آيند و مدتي توقف مي نمايند . خرجيشان براي برگشت تمام مي شود تصميم داشتند از مشهد به كربلا و بعد بصره بيايند و از طريق دريا به وطن خودشان (بحرين ) برگردند حالا چه كنند نمي توانند بمانند و نمي توانند برگردند . متوسل به حضرت رضا(ع ) مي شوند كسي هم به آنها قرض نمي داد تا روز چهاردهم رجب هنگام ظهر مي خواستند دسته جمعي به حرم مشرف شوند يك نفر به آنها گفت شما خيال كربلا نداريد گفتند چرا اما وسيله نداريم گفت من چند قاطر دارم در اختيارتان مي گذارم . گفتند ما خرجي راه نداريم گفت آن را هم مي دهم گفتند مقداري هم در همين جا بدهكاريم گفت بدهي را نيز مي پردازم . همين امروز عصر درب دروازه سوار شويد . آماده شدند درب دروازه سوار شدند و به راه افتادند اين طور كه ثبت كرده اند سه ساعت تقريبا حركت كردند گفت پياده شويد همين جا نماز بخوانيد و شامتان را بخوريد من همين جا قاطرها را مي چرانم و قدري استراحت مي كنم . مسافرين پياده شدند و كارشان را كردند مدتي گذشت خبري از آن شخص و قاطرهايش نشد . 

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 23:01
خاندان کرامت
ارسال نظر(0)

مهماني بر امام رضا عليه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وي صحبت مي كرد به گونه اي كه بخشي از شب را با يكديگر مي گذراندند، در اين هنگام چراغ روشنايي داراي مشكل و خرابي شد.
مهمان امام رضا عليه السلام كه خرابي چراغ رامشاهده مي كرد دست برد تا آن را اصلاح كند.
در اين هنگام حضرت مانع كار او شد و خود ان را درست كرد و سپس فرمود.
انا قوم لا مستخدم اضيافنا
ما خانداني هستيم كه مهمانان خود را به خدمت نمي گيريم

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:57
به اندازه مروت خودم عطا کن
ارسال نظر(0)

مردي به امام رضا عليه السلام رسيد و عرض كرد: به اندازه مروتي كه داري به من كمك كن.
امام عليه السلام فرمود: چنين تواني ندارم.
عرض كرد پس به اندازه مروت خودم عطا كن.
حضرت فرمود: در اين صورت مي توانم، آنگاه به غلام خود فرمود: دويست دينار به او بده

 

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:56
ای محبوب دلم برخیز
ارسال نظر(0) | ادامه مطلب...

حضرت رضا ( ع ) با حالت مخصوصي گريان ، در كنار كعبه ايستاده بود و با خانه خدا وداع مي كرد و پس از طواف به مقام ابراهيم ( ع ) رفت و در آنجا به نماز ايستاد .
موفق ، مي گويد : حضرت جواد ( ع ) كنار حجر اسماعيل رفت و در آنجا نشست و به راز و نياز مشغول شد ، نشستن آن حضرت طول كشيد و به حضور آن حضرت رفتم و عرض كردم : ( فدايت گردم برخيز ) .
حضرت جواد ( ع ) فرمود : ( نمي خواهم از اينجا جدا گردم ، مگر اينكه خدا بخواهد ) آن حضرت اين سخن را گفت ، اما بسيار غمگين به نظر مي رسيد .
نزد حضرت رضا ( ع ) رفتم و گفتم : ( حضرت جواد ( ع ) كنار حجر اسماعيل ( ع ) نشسته و نمي خواهد برخيزد ) امام رضا ( ع ) نزد حضرت جواد ( ع ) آمد و فرمود : قم يا حبيبي : ( اي محبوب دلم برخيز ) .
حضرت جواد ( ع ) عرض كرد : نمي خواهم از اين مكان برخيزم ، امام رضا ( ع ) فرمود : اي محبوب قلبم چرا برنمي خيزي ؟
حضرت جواد ( ع ) عرض كرد : ( چگونه برخيزيم با اينكه شما را ديدم به گونه اي با كعبه ، خانه خدا ، وداع مي كردي كه ديگر به اينجا باز نمي گردي .
اما رضا ( ع ) فرمود : ( ا ) .


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:55
آیا می دانید طبیب برای چه مطب باز می کند؟
ارسال نظر(0)

حجت الاسلام معزي نقل ميكند : يك باردرايام طلبگي به مشهدرفته بودم ودرصحن رضوي قدم ميزدم وبه بارگاه امام مينگريستم اماداخل رواقها وروضه نمي رفتم .ناگهان دست مهرباني بر روي شانه هايم قرارگرفت وبالحن آرام فرمود: حاج شيخ حسن ! چرا وارد نميشوي؟ نگاه كردم وديدم علامه طباطبايي است ، عرض كردم خجالت ميكشم با اين آشفتگي روحي برامام رضا واردشوم . من آلوده كجاوحرم پاك ايشان كجا ؟ آنگاه مرحوم علامه فرمود: طبيب براي چه مطب بازميكند ؟ براي اين كه بيماران به وي مراجعه كنند وبانسخه اوتندرستي خودرابيابند اين جاهم دارالشفاي آل محمد است . داخل شو كه امام رضا طبيب الاطباء است .

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:46
کار و فعالیت
ارسال نظر(0)

علي بن ابي حمزه گويد: امام كاظم عليه السلام را ديدم كه مشغول كار و فعاليت در زمين خودش بود به گونه اي كه عرق بر بدنش جاري بود به او عرض كردم فدايت شوم ديگران كجا هستند كه شما اينگونه به زحمت افتاديد؟
حضرت فرمودند: اي علي! كسي كه بهتر از من و پدرم بود با دست خود در زمين كار مي كرد.
عرض كردم: او چه كسي بود؟
امام عليه السلام فرمود: رسول خدا اميرالمومنين عليه السلام و چ پدران من همه بادست خود كار مي كردند و البته كار كردن عمل پيامبران و جانشينان آنها و بندگان شايسته خداوند است.

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:43
کشاورزی کار همه نیکان تاریخ
ارسال نظر(0)

عبورم به صحرا افتاد ، از دور ديدم شخصي به طور فعال ، مشغول كشاورزي و آماده كردن زمين براي زراعت است ، نزديك رفتم ديدم امام هفتم حضرت كاظم عليه السلام است ، مشاهده كردم ، در گرماي سوزان آنچنان كار مي كند ، كه از پاهايش عرق سرازير بود ، دلم به حالش سوخت ، به پيش رفتم و گفتم :
( عذر مي خواهم ، سو ال دارم ، و آن اينكه چرا اين كار و فعاليت را به عهده ديگران نمي گذاري ؟ )
در پاسخ فرمود :
اي فرزند حمزه ! چرا به عهده ديگران بگذارم ، افراد بهتر از من هميشه به كشاورزي و امثال آن از كارهاي توليد اشتغال داشتند ؟
گفتم : مثلا چه كساني ؟ فرمود :
مانند پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله علي

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:41
امر به معروف و نهی از منکر 2
ارسال نظر(0) | ادامه مطلب...

روزي حضرت كاظم عليه السلام از در خانه (بشر حافي ) در بغداد مي گذشت كه صداي ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنيد .
ناگاه كنيزي از آن خانه بيرون آمد و در دستش خاكروبه بود و بر كنار در خانه ريخت . امام فرمود : اي كنيز صاحب اين خانه آزاد است يا بنده ؟ عرض كرد : آزاد است . فرمود : راست گفتي اگر بنده بود از مولاي خود مي ترسيد .
كنيز چون برگشت (بشر حافي ) بر سر سفره شراب بود و پرسيد : چرا دير آمدي ؟ كنيز جريان ملاقات را با امام نقل كرد .
بشر حافي با پاي برهنه بيرون دويد و خدمت آن حضرت رسيد و عذر خواست و اظهار شرمندگي نمود و از كار خود توبه كرد .(ادامه داستانو من مینویسم ...ازآن وز به بعد بشر پا برهنه میکشت مردم می پرسیدند توچرا این گونه می گردی وبشر جوا داد:آخر من موقع دیدار یارم پا برهنه بودم این گونه میکردم تا همیشه به یاد آن روز باشم. حافی ینی پابرهنه ...خوش به حالش)

 


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:39
امر به معروف و نهی از منکر 1
ارسال نظر(0)

وقتي كه امام كاظم عليه السلام وفات كرد در نزد وكيلان حضرت اموالي بسياري بود و بعضي به خاطر طمع در مال آن حضرت وفات امام را منكر شدند و مذهب (وافقيه ) را تشكيل دادند .
در نزد زياد قندي هفتاد هزار هزار اشرفي ، نزد علي بن ابي حمزه سي هزار اشرفي بود . يونس بن عبدالرحمان مردم را به امامت حضرت رضا عليه السلام مي خواند ، و مذهب وافقي را باطل مي دانست . آنان براي او پيغام دادند : براي چه مردم را به حضرت رضا عليه السلام دعوت مي نمايي ، اگر مقصد تو پول است ترا از مال بي نياز مي كنيم . زياد قندي و علي بن ابي حمزه ضامن شدند كه ده هزار اشرافي به او بدهند تا ساكت شود و حرفي نزند .
يونس بن عبدالرحمان )گفت : از امام باقر عليه السلام و صادق عليه السلام روايت كرده ايم كه فرمودند : هر گاه بدعت در ميان مردم ظاهر شد ، بر پيشواي مردم لازم است كه علم خود را ظاهر كند (تا مردم را از منكرات باز دارند) ، و اگر اين عمل را نكند خداوند نور ايمان را از او مي گيرد .
در هيچ حالي من جهاد در دين و امر خدا را ترك نمي كنم . پس از اين صراحت گويي يونس ، آن دو نفر (زياد و علي بن ابي حمزه ) با او دشمن شدند.


نویسنده : vesaliyon
تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394
زمان : 22:36


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران